پلنگ در پرانتز
 
 

به "مریم" که شب از روز نشناسد پشت چرخ خیاطی‌.


دور یقه را سفت‌تر از پیش بدوز

صد دانه کفایت نکند بیش بدوز

هر سوزن این چرخ تو را می‌شکند

این بار بلوزی به تن خویش بدوز



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ :: ٤:٢۳ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده

به قربانیان خردسال درعاشورای کابل

 

 

با غیرت شش ماهه شان گل برسان

خون بر لب قنداقه کابل برسان

قد قامت... بر نیزه فقط رسم شماست

نزدیک اذان است تحمل برسان



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۱٧ :: ۳:٢۱ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده

 

افتد گذرش سمت دو راهی که منم

باران بدهد دست گیاهی که منم

باطرح محرم به خیابان بزند

این چادر کشدار سیاهی که منم



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۱٢ :: ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده

در "قرغه" شدی بند و دلت "خواجه مراد" است

پهلوی همین شمع کتک خورده باد است

پیراهن خالی تو آغوش مرا کشت

همواره فراموش! مرا یکسره یاد است

آخر تلفن‌های شبت هم که قضا شد

دور و برتان میوه ممنوعه زیاد است

تنها "شُتُرک" خوش کند احوال دلم را

یک ثانیه غمگین تو یک ثانیه شاد است

صد در صد "من" سوخته هر جا که " تو"باشی

در سینه عاشق نفس یار نماد است

عیب است که این شهر مرا بی تو ببیند

وضعیت ما حاجت ابرو به مداد است

 

شترک: قبرستان جدید مهاجرین مشهد



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/۸/۱٦ :: ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده

                  

الو! من اشتراک صفر- هشتم، تاکسی لطفا

تشنج می‌کشد گنجشکها را زیر پیراهن

کدامین کارتن‌خواب از تب و لرزش خبر دارد

همین یک شب صبورم کن { بغل زد اسکلت را زن}

دلم را لا به لای زرورق‌ها دود و دم بخشید

چه کرده  خلسه های لعنتی با این سر و گردن

تو می دانی  زمستانهای تنهایی، خشن رد شد

خیابانهای گلشهر از کنار کفش‌های من

رگان مهربانی را سرم پشت سرم بلعید

کمی پاکی به خونش بخش  سقاخانه‌‌ات روشن!

کمک کن دست بردارد ... بدون لطف‌تان تنها

جواب رنج ما کوبیدن آب است در هاون

قبولش کن! فقط یک مرغ کوچک نذری آوردم

الو! من اشتراک صفر، هشتم تاکسی لطفا



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/٧/۱٧ :: ۱:۳۳ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده

به خوبانی که از من غزل خواسته بودند

 

چنان زیارت ما ازحواس جمع بری بود

که در میانه زنها مرا نه تن نه سری بود

به جلوه آمده بودند مو به مو هیجان‌ها

عقیده‌های کشی روی چادرم هنری بود

به شکل نسخه دکتر؟ نه! قبض گاز؟ نه! این بار

بلا به شکل همین کارتهای کارگری1 بود

چه کودکانه شمردم طلا و پول حرم را

ببخش! جیب شکافم امانت پدری بود

چگونه خواهرکم نشکند در آینه‌هایت

شبی که رگ رگش آویز تیغ دربدری بود؟

قیافه‌های بدم را کشیده بخش حوادث

کجا کسی بنویسد پرنده‌ها سفری بود؟

اگر برای شما حرف می‌زند نگرانی

تمام دلخوشی اش اینکه آبرو نبری بود

 

                         

 

1 - کارت کارگری: کارتی که مردان افغانی بالای هیجده سال مجبورند دریافت کنند به قیمتی هنگفت.

   



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/٧/٧ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده

نشسته چایی‌اش را باد می زد

سر فنجان من، ناشاد می زد

برای هیچ و پوچ از کوره در رفت

دهانم را گرفته داد می زد                                   

                                 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/٧/٥ :: ٤:٥٤ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده

شب است و دست کوتاه غریبم

خدا حفظت کند ماه غریبم

رها کن دامنت را،خواب رفته

سر زانوی خود آه غریبم

 

 

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/٤/۱۸ :: ٢:٢۳ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده

 

 

به " آیات " که شعرهایش آل خلیفه را برآشفت

 

 

گلوبند عربی را پاره کن

سلاطین مست

کارد را به استخوان رسانده

 شهرزاد را بگو

هزار و یکشب از تخت

پایین بیندازد

 بغداد را

بی نقاب بزن به خیابان

تف کن به تانکهای سعودی

شکم‌های چاق

سر‌های لاغر

باید به یاد بیاورم

گل گذاشتن را

بر گور محبوب شهیدم

 در کابل

تو

بدون خلخال هم می توانی

حکومت نظامی را

 گیج کنی

وسط پایکوبی شبانه

علامت بدهی

به عایشه های اوکراینی

کمی سم بریزند در سرم‌های تقویتی سرهنگ

حالا دراز بکش

زیر چادر گلوله خورده ات

قول می دهم

کلماتت را سرخ نگهدارم

روی لبهایم

قول می دهم

قول می دهم

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/۳/٢۸ :: ۱:٠٧ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده

 


 

پیامبران خوشبختی بودیم

خداوند

آیه های بلندش را سه جا برما فرستاد

 

باران اول

شب های تهران را گیج کرد

 و تنها شاعران ایمان آوردند

به کلماتی که سرزمین های دور را به هم رساند

 

باران دوم

عصرهای قم را از هوش برد

و تنها مرتاضی ایمان آورد

به دو جفت چشم بسته که می گذشت از پل

وسط دوزخ و بهشت

 

باران سوم

صبح گاه خراسان را برباد داد

و تنها فیلسوفی ایمان آورد به وجوب دوری و عشق

 

خداوند

تو را به جایی دور فرمان داد

من پیامبر غمگینی شدم

و دیگر هیچ آیه ای نیامد

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/۳/٤ :: ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ :: توسط : زهرا حسین زاده
موضوعات
 
صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed