پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

محض خاطرش که عزیز است که زنگ زد شبی در محرم و این غزل را بهانه

شد.

بخشیدگی باشد اگر ردّی زدم یار


من مسجدم درگیر سرداری که این‌بار


گنجشکها را بر لبم سرباز می‌خواست


گلهای قرآن را بیا بر نیزه بشمار


مشتاق بودی ماه را در من بیابی


رودی خجولم، مشک مهجور از علمدار


در شیر نذری، طرح چشمم را به هم زن


شش ماهگی را تیر چوبی کشته انگار


بانوی باران پیش آتش ایستاده است


با چادرش دل می برد هستی خریدار؟


پیراهن مشکی! کجا هیات به هیات؟!


دلدادگی را جور دیگر هم نگهدار

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢٦ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

سخت است ناخوش باشی و به اشاره افتد کارت...

نبینم ماه، تنها خورده باشی

زبانم لال، سرما خورده باشی

اشارات کمک را نشنود شب

کنار تخت خود تا خورده باشی

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱٧ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

خام بودم و از جانهای خدا خبرم نه. خردکانه خویش پنداشتم خوکان و سگان را.

جان رفت و جهان؛ این زنگی مست، پاچه‌ام کشید به دندان و نقش بینداخت به

سوگواری جامه‌ای که برم بود؛ به گسیختگی سلولْ سلولِ تنم. کاش آن پرنده

پاکیزه، چنان خون آلود نرفته بود از بین دستانم! کاش آینه‌هاشان را وقتی دیگر

بر می‌ گرفتند به رفتارم که تیرگی گفتارهاشان این همه رنجوری نمی بخشیدم.

با مصیبت شاید از اسب افتاده باشم اما از اصل هرگز، هرگز. ای آنها که

همواره زشت بادید! از دوم مرداد چند گذشته مگر؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٥ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

درنگی بر این پرسش که چه چیزهایی از گذشتگان به ما رسیده است؟ و این ادعا

کهچیزی وجود ندارد که به ما داده نشده است؛ همیشه آزارم می‌داد. تا اینکه به

«عصراعتقاد» رسیدم. خدایی‌اش حالا مانده‌ ام این همه نخوت و فخر فروشی ما

برپیشینیان از برای چیست؟!

«ما چون اشخاص کوتاه قامتی هستیم که بر دوش غولان سترگ نشسته‌ایم. بیشتر

از پیشینیان می‌بینیم و نگاهمان تا فاصله دورتری پیش میرود. اما این امر نه بسبب

تیزبینی خود ما است و نه بعلت بلندی قامت‌مان، بلکه از این جهت است که ما را

از روی زمین برداشته‌اند و توده‌ای از این جثه‌های غول پیکر ما را می کشند.»


 عصر اعتقاد ، صفحه یک پیشگفتار

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

وقتی سه هفت روز را در تالار محققان گذرانده باشی و نزدیک به سی تا کتاب

فلسفه غرب را تورق فرموده باشی دیگر ساده سخن گفتن، کوهی گران می شود

برایت، ناچاری به جملاتی پناه ببری که لابه لای همان کتب مذکور، حواست را

پرت کرده‌اند یکجوری که نمی‌توانی از کنارشان بگذری بی شراکت دیگران در

خوانش آنها. می‌خواستم از اردویی بنویسم که به اتفاق دوستان دردری و رادیو

دری به خاطره‌های خوشم افزود اما...

« تصویر تمام شده، با شکل و قیافه شخص تصویر شده، با طبیعت نقاش، و با

رنگهایی که بر روی تخته رنگ در هم آمیخته است بیان و تاویل می‌شود؛ ولی

حتی با شناختن آنچه بیان کننده آن است، هیچ کس، حتی خود نقاش، نمی‌توانسته

است، صورتی را که تصویر پیدا خواهد کرد، به درستی پیشبینی کند، چه

پیشگویی کردن از آن، پدید آوردن آن پیش از پدید آمدن است و این فرضی است

محال که با بطلان خود همراه است.»

برگسون

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٤ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

 

به یمن اهتزاز جوانه بر شاخ، به یمن عکس ماه در چاله‌های

پس از باران، به میمنت هزار و سیصد و نود و سه، ثانیه‌ها بر

جان‌های پاک‌تان عشق‌آور باد!


نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٥ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

«معلم بازی» شیرین‌ترین تفریح کودکی‌هایم بود. چشم مادرم را که دور می‌یافتم

گلیم برگ چنار کوچکم را از سالن جمع می‌کردم و می‌زدم به دل کوچه. به چشم

برهم زدنی دختربچه‌های همقراغم را گرد می‌آوردم و در دنج‌ترین کنج با تباشیری

که پدرخیاطم به من بخشیده بود روی پخسه های گلی - که آن روزها هنوز در

گلشهر یافت می‌شدند- به نقاشی کشیدن می‌پرداختیم و یا بیان آنچه در چنته داشتم.

خردک سوره‌هایی را که از بر بودم با صدای بلند می‌خواندم و از بقیه می‌خواستم

پا به پایم به تکرار بنشینند و یا به بازگویی یکی از دهها اوسانه‌ای که از پدر

آموخته بودم. مقصد ساعتم تیر بودم.

...و ناگهان سالها یکی یکی از برم گریختند و من شدم معلم ادبیات. همه چیز

تدریس را عاشقم الا طرح پرسش امتحانات و تصحیح اوراق را که این روزها به

رنجش دچارم هر چند شیرین‌کاری شاگردان گاهی مرا به وجد می‌آورد و خستگی

از جانم می زداید. مثل همین برگه‌ای که چند دقیقه پیش به تصحیحش مبتلا بودم.

یکی از شاگردان اندکی شیطان در مقابل سوالی که گویا جوابش را نمی‌دانسته

نوشته است:

 

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

به زودی کفه مرگت را می‌گذاری زمین و خلاص!

به گمانم دکترم گفته بود این جمله را؛ در همان درمانگاه شبانه روزی نزدیک

خانه‌مان؛ درست وقتی که برگه آزمایشم را گذاشتم پیش رویش و او نگاهی به

برگه و نگاهی به من انداخت. درچشم‌هایش همان تعجبی موج می‌زد که در

چشم‌های آن زن جوان در آزمایشگاه وقتی برگه آزمایش را گذاشت کف دستم.

- مال خودت است؟! 

با تکان سر جوابش را داده بودم و زن چیزی نگفته بود.

- چه کار کردی با خودت خانم؟

جوابی نداشتم که بدهم جز پوزخنی تلخ که اعصاب دکتر را هم بهم ریخت.

یک هفته است با خودم می‌اندیشم که اگر آن روز از چهار تا پله زیرگذر نیفتاده

بودم اگر مینا و رشیده مهربانم نبودند که به اصرار مرا ببرند درمانگاه و این بار

هم مثل چند بار قبلی بی خیال می‌شدم حتما چند ماه بعد کفه مرگم را زمین گذاشته

بودم و خلاص!

- با خودم چه کارکردم؟

دلم می گیرد از این سالهای اخیر که هر چه داشتم و نداشتم ریختم پای اطرافیانم

وحالا کو کسی که حالی بپرسد از ما؟ آه این سالهای اخیر...

- با من چه کار خواهید کرد آی قندها و چربی ها که ازمرز 300 گذشته‌اید در

خونم؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

روزهاست درگیرم. درگیر روزگار بدی که دست از سرم بر نمی‌دارد به هیچ

شکلی. شرح این ماجرا در توانم نبود. استاد و همکار ارجمندم« سید ابوطالب

مظفری » آن را به زیبایی هر چه تمام تصویر کردند. نوشته و شعر مقبول‌شان را

با هم می‌خوانیم.

خانم زهرا حسین زاده یا به قول برخی‌ها «جواهری در در دری»، از شاعران

مشهور شعر معاصر ماست. در قدرت غزل‌هایش جای حرف نیست. اما گذشته

از آن انسان قانع و آرمانگرایی هم است. البته بسیار مغرور و سخت‌گیر. این

صفات اما هیچکدام باب زمانة‌ ما نیست. داشته باشی کلاهت پس معرکه است

چنانکه کلاه ایشان. زهرا فلسفه و کلام خوانده و من حداقل ده سال است شاهد

کوچ‌کشی‌های مکرر ایشان با خواهر بیمار و پدر بیکارش هستم. و تو چه می‌دانی

که اجاره‌نشینی و کوچ کشی چیست؟ من اما می‌دانم چون خودم هم بیست سال

است اینکاره ام. این روزها باز درگهایش گم بود. روزی که گفت کوچ‌کشی دارم

این غزل را ابتدا به شوخی با ردیف دیگری البته برایش پیامک کردم اما بعد ادامه

یافت و به این شکل در آمد.

کشیدی کوچ غم را ، یا نه، بانو

بساط سوز و غم را، یا نه، بانو

به گاریچی سپردی خرت و پرتِ

اضافات الم را، یا نه، بانو

کسی آمد بگیرد گوشة بار

تکافوی کرم را ، یا نه، بانو

توانستی تراز هم بیاری

حساب بیش و کم را، یا نه، بانو

به دیوار اتاقت قصه کردی

شب و آسیب نم را، یا نه، بانو

به صاحب خانه گفتی وقت رفتن

رموزات ستم را ، یا نه، بانو

به زن های در و همسایه گفتی

مصیبات قلم را یا نه، با نو

به بنگاهی، مدلّل شرح دادی

حدوث این قدم را یا نه بانو

به گوش زندگی آهسته خواندی

حدیث زیر و بم را ، یا نه، بانو

دم رفتن بحل کردی به رغبت

نفوس محترم را ، یا نه، بانو

به روی رف فراموشیدی از عمد

کتاب و شعر و سم را، یا نه، بانو

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱۱ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

نه شیرین است خویم، جای گیرم بر لب پرویز

نه یوسف نام دارم، با عزیزان سرخورم یکریز

شکایت می‌برم پیش تمام قاضیان شهر

اشارت می‌کنند آهسته بگذارید زیر میز...

به لکنت می‌کشد کارم، شما از عشق آگاهید

نیازی نیست با هر جمله‌ام همراه باشد چیز

گمانم فرق دارد لهجه‌ام با هر گیاه اینجا

چنین گلدان به گلدان از نفس هم می‌شوم پرهیز

کمک کن رو نگیرد دخترانم پشتِ وانت‌ها

خیابان ها چه دانند از غمِ برگشته از جالیز

بهار روستامان از گل قالی‌ِتان سرزد

به زودی کوچ‌مان را می‌‌کشم از خانه پاییز

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |