پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

هر هفته چار شنبه گیجی و بیقراری

بی کفش در خیابان یک دختر فراری

از خو یش ازجهان از...در برگباد و باران

شب می رسد به مشهد با صورتی اناری

چادر نماز بی بی درجان او نشسته است

با قصه های بسیار از روز و روز گاری

آقا به شکل و یژه  پیوسته دعو تش کرد

گاهی بدون علت گاهی برای کاری

از ابر روستا شان این تکه را بریده است

با پلک خود کشیده هی رود ها ی جاری

چیزی ترک ترک خورد در قلب یا سرش یا ...

این حس آب وکاشی است آورده یادگاری

تا چار شنبه بعد جانش به لب رسیده

مثل گلوله ای برف نزدیک  یک بخاری

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٧ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |