پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

به شاگردانم مینا و رشیده ، پدید آوران روزهای خوب

 

شمامه های بی پا

شمامه های بی صورت

بی پا و صورت

به هم افتادیم

          با منجنیق پادشاهانی که شعر نمی فهمیدند

گلهای پیراهنمان

گیج کرد عبد الرحمان را

در جشن های قبیله ای

دم اسپان مست

به تاریخ بلند گیس های ما کشید

نفس های کبک بی جفت

 دویدند

مقابل لب هایی که نیست

دری پس دادید کلمات عاشقم را

گوشهایم رودخانه شدند

جمعه ها

گلیم مزاری را پهن کردم

رو به روی عکس بند امیر

چناربرگها ازگیسوانم بالا خزیدند

چشم گذاشتید بر شانه های شلوغم

پرنده های اندوه

یکی یکی به خواب رفتند

                     وسط قایم باشک

زمستان ها

به سرفه هایم نامه نوشتید

زیاد سر به سرم نگذارند

و من رختخواب افسردگی را ترک گفتم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٧ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

 

 

صورت خط به خط نوربند !

می خواهم عمیق شوم

خودم را

در تو

دستمال نه گله را بردار!

کمی آزادی بده به رودخانه ها

کمی آزادی به عطر کوهی ات

در چین های موازی

ماهیان من

         و

         تو

آواره اند

اجازه هست به رودخانه بزنم؟

برسم به لب هایی که طعم خشخاش می دهند

                                                 به وقت خماری؟

 مهم نیست اصلا

از چشم ها افتاده باشد

                    موهایت

مهم نیست اصلا

تیر خورده باشد

             صدایت

دستمال نه گله را بردار!

کمی آزادی بده به رودخانه ها

کمی آزادی به عطر کوهی ات

اجازه هست نیم دایره های خامک دوزی

از دامنم بریزد پای هندوکش؟

تنها جزر و مدهای محلی می توانند

من

و

تو را بردارند

از چین های موازی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٠ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

گرسنگی ام را پنهان می کنم

پشت رژگونه های صورتی

بی خوابی ام را پنهان می کنم

درخمیازه ای باهوش

وسط حواس پرتی استاد

تو را چطور پنهان کنم؟

وقتی نامه ای هستی که از جیبم می افتی

و عکسی روشن در پس زمینه گوشی ام

بی تو بودن

موهایم را عوض کرد

روسری ام را جلوتر کشید

درچین های گردنم عمیق شد

یقه ام را بالاتر بست

دیگر نمی شود آهسته حرف زد از تو

با هذیان های شبانه ام چه کنم؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

رگهایم پتو می خواهند

در کم خونی اردیبهشت

خوش به حال روزنامه هایی که جمله های تو را می پوشند !

غیرت وطنی ات نماند

 با اسفند قدم بزنم

برفهایش را به تن کنم

بادهایش

سرم را به سنگ بخورد

خدا چپ ببرد

آب و هوای خراسان

چپ است

با لاله کوهی

قیچی صاحب خانه را حس می کنم

برگهای مریضم را جمع کن

 لابه لای دفترشعرم به کابل  می رسند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٠ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |


به پاس معنویتی که در جانم ریخته است‎ ‎این شعر قدیمی ام را تقدیم می کنم ‏به‎ "‎آبی‎" ‎یادآور همه چیزهای محبوبم" آسمان، گنبد، کاشی، فیروزه و ‏حوض‎ "‎

باشد که باز تکرار شود قدم زدن های‎ "‎شهید بنیادی" در باران های مشوش ‏وگم شدن هایم در پیدا شدن هایش‎.


ملنگ رودخانه را‎... ‎


اگر تو را از آب‌های پیش رو درآورم‌‏‎ ‎

زنان پایتخت را به جستجو درآورم‌‏‎ ‎

میان روزنامه‌ها اگر تو را ورق زنم‌‏‎ ‎

چه رازهای تازه‌ای که مو به مو درآورم‌‏‎ ‎

به آب داده‌ام بغل بغل گل محمدی‌‏‎ ‎

ملنگ رودخانه را به های‌وهو در آورم‌‏‎ ‎

رقیب‌ها نشان نمی‌دهند خانة تو را‎ ‎

غروب شد بگو سر از کدام سو درآورم‌؟‎ ‎

شکست رگ رگ خیال من‌، کجاست کوزه‌ات‌؟‎ ‎

چه می‌شود شراب خون از آن سبو درآورم‌‏‎ ‎

دل خراب را در آن شراب شور حل کنم‌‏‎ ‎

و جان خویش لخته لخته از گلو درآورم‌‏‎ ‎

شکار من‌! گریختن چه سود؟ آخرش تو را‎ ‎

نشانده رو به روی خود به گفت‌وگو درآورم‌‏‎ ‎

کلاغ نفرت تو را میان حوض دوستی‌‏‎ ‎

تکان دهم تکان دهم به شکل قو درآورم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

هوای قم ، وحشتناک است. وحشتناک با همان مفهوم زیبایی شناسانه خاص خاص خودم و این را فقط من و او می فهمیم ولا غیر. نمی دانم این همه ابر یکباره از کجا گریخته اند که این کویر شوریده،  چنین مست وبی پروا خیس میشود هر روز، صبح و شام و ما دو نفر گیج گیج می زنیم به خیابان از دو جهت مخالف وناگهان کنار آن تکه سنگ به هم میرسیم وبعد ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |



 رگ شش ماهه

ندارد سر ما تاب پریشانی سربند

چه عطری جریان دارد از آن فرق برومند!

چه عطری که درختان خیابان همه گیجند!

و یکباره گرفتند فراموشی لبخند

در این باد ملنگی که به هر سوی وزان است

به آتش زده هفتاد ودو گلدانه اسپند

چنین پیچ وخمی هدیه آن زلف منیر است

شکسته کمر آب در آیینه هلمند

تکان داد هوا را نفس گل: لللا لای

بریده است دلم از رگ شش ماهه فرزند

شبی سنگ به دریاچه خوابم بزند کاش

 سر نیزه رود پنجره تا پنجره هر چند

مباد از تن بی سر، سر بی تن، بکنم دل

همین واقعه ما را به خود ما زده پیوند

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |