پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 

سربازان

خواب مرا می‌دیدند

وقتی رودخانه در آغوشم گرفت

با لباس مردانه

و سری که صورت نداشت

زخمی‌هایم

یکی یکی

دیوانه شدند خاکریزهای جنگ را

حالا

سربازان زیادی دراز می‌کشند

پهلوی رودخانه

و روی زخم هایشان

باد می‌خورد

دستمال‌های گلدوزی ام

رودخانه

مرا تف کرد

یک مشت استخوان در لباس مردانه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

 

خودم را کشته و گم خواهم انداخت

به چاه نامه در قم خواهم انداخت

رسیدم آخر خط، من مهم نیست

تو را از چشم مردم خواهم انداخت

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

سوگند به شب! خواب نیامد به تنم

عشق تو کمر بسته به قتل" وطنم"

با دلبرکانت لب گورم منشین

مجبور شدم قید شما را بزنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |