پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

به کشتگان غریب کویته:

 

 

قرار چیز دیگری بود

                                شیرعلی

دیده بودی پا به ماهم

حلوای آخر صفر مانده

و آن همه بیرق سیاه

می‌خواستم جمع شود

            از کوچه‌ها‌ی اول الغو

چطور مخته‌ کنم

با تخته‌ها و میخ‌های آن گهواره ناتمام

که حالا تو در آن به خواب رفته‌ای

                                     رفیق نیمه راه

بابه را گفته‌ام حمله حیدری بخواند

                                        بالای سرت

                        وسط خیابانی در« علمدار رود»

قرار چیز دیگری بود

                              شیرعلی

چند شبانه روز است

هر چه دست می‌کشم بر این شکم سوخته تا گلو

 لگد نمی‌زند

مگر شاهان بربر از رو بروند

مگر «هزاره» ماهی مرده‌ای باشد

یکبار بر بخورد به دماغ سازمان ملل

قرار چیز دیگری بود

                           شیر علی

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |


چه پنهان کرده‌ای آن پشت؟ انداز

فقط آن حلقه را از مشت انداز

سگان هار دارد هر نگینش

مرا آنجا به قصد کشت انداز

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

 

ذهب الوفاء ذهاب امس ذاهب

و الناس بین مخایل و مآرب

یفشون بینهم المودّة و الوفا

و قلوبهم محشّوة بعقارب

                    ( تذکرة‌الاولیاء، ص 826)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

 

کلاه سفید

شال گردن سفید

پالتوی سرخ

با دلم این سیاه مست چه کنم؟

با گلوله‌هایی که به سمتم پرتاپ نمی کنی؟

 سرت به سفرهای نارفته گرم است

به اندوهان پنهان شده در شاخه‌های لخت

«بوستان بسیج» جای برف‌ْجنگی نبود

جای پوتینم {هیچ وقت پا نمی‌دهد}

دستم را بگیر

دستم را بگیر

دستم

       را

          بگیر

آفتاب سر سنگ است

          آدمک برفی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

 

دو شبانه روز است پلک بر هم نگذاشته‌ام نه اینکه خوابم نیاید نه، از بیداری دارم

می‌میرم از فکر «اریک هرملین» آن دیوانه اسکاندیناوی که سی و پنج سال تمام

در تیمارستان سر کرد که ترجمه  کند جنون سعدی، حافظ، مولانا، عطار و خیام

را  و از فکر «طا» دوست نقاشم که این روزها پاک زده به سیم آخر و خودم که تا کله صبح

این بیت ورد زبانم شده :


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٤ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |