پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 

 

 

...  یقه‌ام را سخت می چسبد

عاشق می‌کند

گوشواره‌های فیروزه‌ را

و قبل از آنکه بیفتد از سکوت

                       دکمه‌هایم

می

اف

تد

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

 

 

چند روزی به شدت بیمار بودم و افتاده در گوشه‌ای ... آدمی چقدر به مرگ

نزدیک است و خودش نمی داند.


دیو و پری


دمبوره می‌کشد نفس اطراف بسترت

چیزی بخوان شبیه غزل‌های آخرت

چیزی بخوان که جای تو در تب رها شوم

جان می دهد پرنده در آغوش لاغرت

گیجم، صدای دایره‌ها کم نمی شوند

این زن برهنه آمده تا در برابرت...

رقصی کند چنان که جهان زیر و رو شود

با عطسه ای به هوش بیاید کبوترت

رازی مقدس است تو را رنج می دهد

پیدا شده است دیو و پری لای دفترت

گفتم دوباره پنچره را آه می کشی

لطفا ببین که عشق چه آورده بر سرت!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٠ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

هیچ

رخصت بدهی آخر خمیازه ماست

پیراهن مشکی بر دروازه ماست

هرآیه که خواندی سرمان هیچ نشد

بر نیزه‌ترین عشق، کم اندازه ماست

 

عذرنامه

نوشته: دیگ حلوا را بشویم

کم از کم استکانها را بشویم

اگر هیات بخواهد عذر ما را

دو چشم تنگ دنیا را بشویم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |