پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

خام بودم و از جانهای خدا خبرم نه. خردکانه خویش پنداشتم خوکان و سگان را.

جان رفت و جهان؛ این زنگی مست، پاچه‌ام کشید به دندان و نقش بینداخت به

سوگواری جامه‌ای که برم بود؛ به گسیختگی سلولْ سلولِ تنم. کاش آن پرنده

پاکیزه، چنان خون آلود نرفته بود از بین دستانم! کاش آینه‌هاشان را وقتی دیگر

بر می‌ گرفتند به رفتارم که تیرگی گفتارهاشان این همه رنجوری نمی بخشیدم.

با مصیبت شاید از اسب افتاده باشم اما از اصل هرگز، هرگز. ای آنها که

همواره زشت بادید! از دوم مرداد چند گذشته مگر؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٥ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |

درنگی بر این پرسش که چه چیزهایی از گذشتگان به ما رسیده است؟ و این ادعا

کهچیزی وجود ندارد که به ما داده نشده است؛ همیشه آزارم می‌داد. تا اینکه به

«عصراعتقاد» رسیدم. خدایی‌اش حالا مانده‌ ام این همه نخوت و فخر فروشی ما

برپیشینیان از برای چیست؟!

«ما چون اشخاص کوتاه قامتی هستیم که بر دوش غولان سترگ نشسته‌ایم. بیشتر

از پیشینیان می‌بینیم و نگاهمان تا فاصله دورتری پیش میرود. اما این امر نه بسبب

تیزبینی خود ما است و نه بعلت بلندی قامت‌مان، بلکه از این جهت است که ما را

از روی زمین برداشته‌اند و توده‌ای از این جثه‌های غول پیکر ما را می کشند.»


 عصر اعتقاد ، صفحه یک پیشگفتار

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |