پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

بیچاره پدر و مادرم! چه می‌دانستند آن همه زیارت رفتن، به خلق شاعر یک لا قبایی

چون من می‌انجامد بی هیچ خیر و بهره‌ای . بعد از بستن بندی در امامزاده یحیی بود

که در چنین روزی خلوتشان را به هم ریختم با ونگ ونگی ناتمام.هیچ وقت برایم  

جشن تولد نگرفتند و انصافا خوب کردند.  چه ارزشی می‌توانست داشته باشد

موجودی دربند کلمات و دیگر هیچ. موجودی که تنها یک جمله را در زندگی خود

خوب فهمیده است و بس « زندگی رنج از پی رنج است.»

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |