پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم



به کوپه ها ، سلام داد ایستگاه سبزوار

به خواب هفت پادشاه ،هر مسافری دچار

به شورش آمدند هر طرف ،درختها و کوه

شکار ماه می رود مگر پلنگ در بهار؟

یواش، جذب هم شدند تار و پود خستگی

کنار هم چه می کند دو تا پتوی بیقرار

دو تا پتوی معترض به راز و رمز یک صدا

که تا ابد ادامه دارد آه ،تق تق نوار

ملافه های گیج ومنگ ، ناشیانه تا شدند

سفر، درنگ کرد روی ریل های روزگار

"مسافران محترم به شهرمان خوش آمدید"

دو ساک ، بر خلاف هم پیاده می شد از قطار

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |