پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 

قرار بود این نوشته را زودتر از این سروسامان بخشم ، یعنی قول داده بودم. اما نشد که نشد. دلمشغولی هایم آنقدر فراوان بودند که قول و قرار از یادم رفت. حالا دلتنگی دست گذاشته روی شانه هایم و بدجور تکانم می دهد.

27/ 10/83 نخستین تجربه تدریسم در مقطع پیش دانشگاهی بود. مدرسه ی خودگردان دانش، محل آشنایی ام با سیزده نفری بود که نه در نقش شاگرد که در نقش دوست خاطرات خوشی از خودشان برایم آفریدند.سیزده نازنین سیزده نگار مهربان. هرگونه بود من و خاوری درخت شدیم و آن سیزده نفر پرندگان شلوغی که برشانه های ما نشستند، لانه ساختند، آواز خواندند و کم کم پریدند و پیش از آن اما دلبستگی اتفاق افتاده بود.

زبان مادری شان را کلمه به کلمه ی شعر نوشتم روی تخته سیاه و آنها دسته جمعی خواندند گاهی هم که دلشان برای خدا تنگ می شد من هی حرف زدم از او و آنها بی انکه چین بیفتد بر پیشانی شان  گوش کردند و خستگی ها را با نگاه های مشتاقشان دزدیدند.

گاه به کوه زدیم پنهانی گاهی پارک رفتیم دزدانه و اهالی مدرسه سر درنیاوردند چنانکه از راز سیزده  بعلاوه دو که در جای جای مدرسه به چشم می خورد  سر در نیاورده بودند. آنها تولدم را با جشن شمع و شیرینی و کادو بیادم انداختند که من دوباره متولد شوم. اما ناگهان چه زود دیر شد.

آن چشمهای شوخ رفتند آینده را نقاشی کنند و من ماندم و تابلوی : "گل من زنده باشی" من ماندم و این گلدان کاکتوس  که حالا جایش برایش کوچک است؛ من ماندم و این سنگ با دلنوشته های شما  و این کارت پستال با سیزده امضای آشنایش.

نسرین عروس شد و مسافر مزار، رقیه رفت دانشگاه تهران. زهرا با پایان نامه ی زبان انگلیسی درگیر است. وحیده به دانشگاه می رود و نامزد کرده است. زکیه همچنان دچار پریشانی های خاص خودش است. نیکویی رفته استرالیا. فاطمه نامزد کرده و خدا کند دیگر شماره تلفن خانه اش را فراموش نکند. حلیمه (سهراب) را گاهی می بینم، معصومه ها را همچنین. از حامده و سلطانی خبری ندارم. حال خدیجه را از خواهرانش می پرسم. از ما دو نفر هم خانم خاوری دبیر زیست ازدواج کرد بی انکه دعوتمان کند. اما هرچه باشد و هرجا باشند به یاد همه شان هستم و خاطرات همه شان برایم زیباست و فراموش ناشدنی.  در پایان مناسب دیدم غزلی را از استاد سید ابوطالب مظفری بیاورم که بی مناسبت با این جمع نیست. این مناسبت را خود ایشان در یاد داشت خودش آورده است.

زهرا حسین زاده

 

اشاره:

یک روز بهاری بود و من توسط شاعر معاصر خانم زهرا حسین زاده  به اردویی فراخوانده شدم. صبح زود رفتم گلشهر. بعد از مدتی  کوچه گردی مشکوک، مینی بوسی آمد و از جلو در یک خانه مرا با تعدادی دختر خانم سوار کرد. آنجا معلوم شد که تنها جنس متفاوت آن اردو من هستم. بساط صبحانه که پهن شد و معرفی ها شروع شد، حس کردم که با مجموعه ای متفاوت مواجهم. نمونه ای از نسل پرنشاطی که در مهاجرت بار آمده اند و رفتارها، نیازها و ایده آلها شان تماما با همنسلان من فرق می کند. القصه هریکی به کاری مشغول شدند و من در کمرکش کوه نشسته بودم و در چشم اندازم یک دره پر از غزالان وحشی در حال گشت و گذار بودند مصداق این بیت شیخ سعدی:

رضوان مگر سراچه فرودس برگشاد

کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده اند

تا اینکه ظهر شد و دختران دست از شیطنت های شان کشیدند و یک نفر دو نفر در بستر رود خانه وضو گرفتند و در گوشه و کنار به نماز ایستادند. دیدن این صحنه کم کم داشت دریاچه احساس این شاعر نه چندان احساساتی را به تلاطم وا می داشت. طرح این غزل آنجا ریخته شد. دو روز بعدش تکمیل شد. در دفتر خانم حسین زاده یاد داشت شد. خودم از آن اما رونوشتی نداشتم و گمان نمی کردم روزی، جایی بدهم نشر شود. تا اینکه چند روز قبل خانم حسین زاده  که آغاز گر این ماجرا نیز همو بود گفت می خواهم در وبلاگم  برای آن سیزده نفر یاد داشتی بنویسم و غزل شما را هم می گذارم. دیدم بدون کدام اشاره ای شاید چندان مفید نباشد.

 خدا از راست خوش است بهتر است بگویم در طرح اولیه ی  این غزل نام یکی دو تن از آن سیزده نفر که آن روز به خاطرم بود آمده بود. ولی بعد بگی نگی گله و شکایت هایی را شنیدم که چرا از بعضی نام برده نشده و به چه دلیل نام آن دو نفر آمده و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. در باز نویسی سعی کردم از چند نفر دیگر نیز یادی شود اما بازهم بنا به اقتضای وزن و قافیه و این حافظه ی پریشان نشد که خواسته ی همه برآورده شود اما خودشان می دانند که آنهمه پرنده و چرنده که در این غزل آمده می توانند به طریق نشانه از آن نیامده ها نمایندگی کنند.

یا حق

ابوطالب مظفری

 

دختران رودخانه

 

کنار رود، خرامان دو نو الهه راز

دو کبک. نه ، دو کبوتر. دو فاخته، نه دو باز

دو شعله از شب غزنی دو ماه از فرخار

دو سرو قد مهاجر، بدون اذن وجواز

دو نو غزال رمیده ز پای  بند امیر

هلاک فتنه محمود و مکرهای ایاز

نشانده روی بر آب و فشانده موی به باد

"که گفته اند نکویی کن و در آب انداز"

وزیده در تن جنگل دویده در رگ رود

دو موج، گاه فرود  و دو موج، گاه فراز

هوا ز وسوسه ی نور و نغمه در تب و تاب

و رود غرق خیالات راه دور و دراز

*

و بعد... بوی نهیب پلنگ جاری شد

و باد در دل جنگل فتاد در تک و تاز

دو ماه، مضطرب از رودخانه برگشتند

دو پای واقعه خیز و دو چشم حادثه ساز

 

زکیه گفت: رقیه ! رفیق من دیدی؟

به شانه های درختان نشان نیش گراز!

-         بلی خدای من! این دشت و کوه ایمن نیست

-         کجاست فرصت عشوه کجاست فرصت ناز؟

-         به دختران برسان، کوه و دشت پرخطر است

-         بگو به گوش حلیمه برین کرانه متاز

-         ببر به خنده ی نسرین که عمر گل کوتاست

-         بگو به عشوه زهرا به چشم شاهد باز

-         به حامده به خدیجه  به آفتاب بلند

-         به چارسوی زمین تا به باد غنچه نواز...

-         که آب در جگر رودخانه می خشکد

-         به گوش قله ی سنگین نمی رسد آواز

*

رسید فاطمه از گرد راه، غرق خیال

دو دست شاخه ی گردو دو دیده تیر انداز

دواند چشم به هرسو که قبله پیدا نیست

من از کدام دیارم ز بلخ یا شیراز؟

گل نخست من از هند بوی یار شنید؟

و یا زدامن تبت چشیده این آواز؟

به خنده گفت معلم: عزیز! دل خوش دار

حقیقتی تو همه قبله های خلق مجاز

دو چشم مست تو کعبه است با هزار دلیل

و ابروان تو بیشک کرانه های حجاز

*

رحیمه چمبره ی رودخانه را طی کرد

تمام تن شده غمزه تمام دل غماز

گرفت دامن زهرا که راه خانه کجاست؟

چقدر فاصله دارد خدای بنده نواز؟

بگو که عشق چه رنگ است فعل وسوسه چیست؟

به شرع می شود آیا به عشوه خواند نماز؟

که می کشد تن ما را به خنده بر لب جوی

که می برد دل ما را به گریه سمت نیاز

که داده است به ما چشمهای شیر شکار؟

که داده است به ما آهوانه سوز و گداز؟

چرا بشر به درخت و پرنده قانع نیست

کجاست نقطه ی پایان این حکومت آز؟

اعوذ بالله از این درد و داغ بی انجام

اعوذ بالله از این فتنه های بی اغاز

*

وحیده، پای درختی به ذکر قد قامت

به شکل حضرت بودا به غمزه های دراز

به رنگ حضرت مریم به روزه های سکوت

چو عکس ماه که در آب می کند پرواز

*

حلیمه، گوشه ی ابرو در آب کج کرده:

که گور هرچه غم اینک به عاشقی پرداز

خجسته رود خوشا این سلوک بی پایان

دریغ سنگ شدن بر کنار این در باز

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |