پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 


 

پیامبران خوشبختی بودیم

خداوند

آیه های بلندش را سه جا برما فرستاد

 

باران اول

شب های تهران را گیج کرد

 و تنها شاعران ایمان آوردند

به کلماتی که سرزمین های دور را به هم رساند

 

باران دوم

عصرهای قم را از هوش برد

و تنها مرتاضی ایمان آورد

به دو جفت چشم بسته که می گذشت از پل

وسط دوزخ و بهشت

 

باران سوم

صبح گاه خراسان را برباد داد

و تنها فیلسوفی ایمان آورد به وجوب دوری و عشق

 

خداوند

تو را به جایی دور فرمان داد

من پیامبر غمگینی شدم

و دیگر هیچ آیه ای نیامد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |