پلنگ در پرانتز

قدحی دارم بر کف، بخدا تا تو نیایی / هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 

سربازان

خواب مرا می‌دیدند

وقتی رودخانه در آغوشم گرفت

با لباس مردانه

و سری که صورت نداشت

زخمی‌هایم

یکی یکی

دیوانه شدند خاکریزهای جنگ را

حالا

سربازان زیادی دراز می‌کشند

پهلوی رودخانه

و روی زخم هایشان

باد می‌خورد

دستمال‌های گلدوزی ام

رودخانه

مرا تف کرد

یک مشت استخوان در لباس مردانه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط زهرا حسین زاده نظرات () |